اولین باری که گریه کرد ،همگان بر لب ودردل به اوخندیدند
با وجود اینکه زار می زد،با وجود آنکه بر تن هیچ نداشت،با وجود آنکه اولین سیلی زندگی را با تن خود لمس کرد،هیچ خجالت نکشید چرا که آمد …
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد
زندگی چیزی نیست که لب تاغچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگیست ، شور ما می شکفد
(سهراب سپهری)
اولین باری که عاشق شد ، دیگر در برابر او شلوارک ریش ریش شده جین به تن نکرد،به جای اینکه بر دوچرخه کوچکش سوار شود دیگران را به سوار شدن بر آن ترغیب کرد تا به او…
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره سیب از باغچه همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید،سیب را دست تو دید،غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک،
و تو رفتی و هنوز سالهاست در گوش من آرام آرام، خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرقه این پندارم،که چرا باغچه ما سیب نداشت
اولین باری که تنها شد فهمید چقدر بده که نمیشه هر حرفی رو به همه گفت حتی اگه هفت سالت باشه و فقط بتونی با ماه درد و دل کنی
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
کاشکی روی تو را می دیدم
شانه با لا زدنت را بی قید وتکان دادن دستات که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد ؟ افسوس ، کاشکی می دیدم
من به خود می گویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
(حمید مصدق)
اهدایی از کهکشان سپید من
تو نمیدانستی تو چه میدانستی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار
اولین باری که تصمیم به ترک گناه کرد،به خاطر رویایی بود که خواب کودکیهایش را پریشان کرد ولی باز هم فراموش کرد، چرا که این اولین باری بود که ظاهردنیای ناچیز،او را کاملا مجذوب خود کرده بود…
مرگ و باران
در مرگ ما چه كسى سياه خواهد پوشيد؟
كلاغى كه پروازش
خط مى كشد به قاب بى تمثال پنجره؟
صبحى كه سايه ها را روشن مى كند
تا عريان تر نشان دهد از پشت پرده ها
جز خواب اين تابوت گشاده
كه پلك ما را به سپيدى آرام كفن بازمى كند،
كدام خواب آسمان را تمام خواهيم كرد؟
به وقت گريه از آن سوى خاك چه خواهيم شنيد؟
طنين سنگى كه چون بر سينه مى شكند
آخرين در جهان را به روى ما مى بندد؟
يا آهنگ ريز ريز بارانى
كه براى نرم كردن دلمان مى بارد؟
خودكشى
نه
تو ديوانه نيستى
همه مى دانند
حتى من كه گاهى شبيه خودم فكر مى كنم
مى فهمم چرا پاهايت را به تخت بستتند
و دستهايت را صليب سينه ات كردند
دنيا پشت بام سقوط آزاد
دنيا ملحفه هاى خونى بيمارستان هاست
مردانى كه عاشقم بودند هميشه
از ارتفاع مى ترسيدند
و كودكى كه سرگيجه ی آنان را در من ادامه مى داد
هر بار مرده به دنيا آمد
(مانا آقایی)
نمی دونم چه نیرویی بود که شادیه ناب اورا در کمتر ازچند ثانیه به غم بدی فرو برد وقتی دید که به هرچه می خواست رسیده و پسری هم سن خودش در بین ماشینها میگردد وبه خاطر بیماریه مادرش از کسانی که سوار برگرانترینهابودند طلب کمک میکند وچه تحقیری بد تر از این که انگار او را نمی دیدند و صدای احساسش را نمی شنیدند
آیا حتی میتواند برای مادرش مراسم ختم برگذار کند...
تاریکی فرض خوبیست ، تا شما خزانه خورشید را از روشنایی خالی کنید .
و از نو شکفته ناله مان ، پونه و پروانه بچینید ،
شما که با غروری کال ، در بالاترین اتاق برج هایتان می نشینید و هر روز به خدا نزدیکتر می شوید ، برای شما متاسفم که در خاموشترین شب جهان نشسته اید ،
برای شما متاسفم شما که راز گل رازیانه را در وسعت خزان گرفته رویاهایتان گم کردید و اجازه ندادید که شور شیرین گونه شعری ، حتی بر سکوت سنگین سرابهایتان ببارد ، یا بر مد مرده نگاهتان مهتابی بتابد
( تیمور ترنج )
Here we are
In the maelstrom of love
Waiting for the calm
To soothe our hearts
Here we are
And don't know how to stop
Waiting for the war
To end it all
Love is insane and Baby
We are too
It's our hearts little grave
And the salt in our wounds
Here we are
Right back where we began
Waiting for sweet love
With open arms
Here we are
Just like before
Waiting for the warmth
Of that tender storm
Love is insane and Baby
We are too
It's our hearts little grave
And the salt in our wounds
(Him)
اولین آهنگی رو که به خاطر سپرد آهنگ فیلم بوی گندم بود چه فیلم قشنگی . ای ول چه حافظه ای که دوازده سال پیش رو به خوبی یادشه
حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیر آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاشکی بودی و می دیدی
زندگیم چه سوت و کوره
آسمون از غم دوریت
حالا روز و شب می باره
دیگه تو ذهن خیا بون
منو تنها جا می ذاره
خاطره مثل یه پیچک
می پیچه رو تن خسته م
دیگه حرفی که ندارم
دل به خلوت تو بستم
(شرمین شجره )
Parisienne Moonlight
I feel I know you
I don't know how
I don't know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now I'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...
(Danny Cavanagh,Anathema)
اولین باری که سر کلاس بغض کرد وقتی بود که در سر کلاس ریاضی چهارم دبستان نوشته های دوستش سروش را می خواند او واقعا تنها بود...
من پراز نورم و شن
و پر از دارو درخت
پرم از راه از پل
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
(سهراب سپهری)
چقدر ثانیه ها نا مردند گفته بودند که بر می گردند
برنگشتند پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها میگردند
آه این ثانیه های بی رحم چه بلایی به سرم آوردند
نه به چشمم افقی افزودند نه ز بغضم گره ای وا کردند
ز چه رو سبزه بنامم به دروغ لحظه هایی که یکایک زردند
لحظه ها همهمه هایی موهوم لحظه ها فاصله هایی سردند
بگزارید ز پیشم بروند لحظه هایی که همه بی دردند
(ظاهر سارایی)
اولین آهنگی که خیلی به دل او نشست یاد آور یکی از بهترین خاطرات او شد
هشت سال گذشته و هنوز آن شب را چه خوب به به یاد می آورد

تولدی دیگر
همه هستی من تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آ ینه ترا آه کشیدم ،آه...
من در این آینه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانیست که هر مرد با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد،در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی
یا عبورگیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسیست که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آویخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست ،دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان ، به نهالی که تو در باغچه خانمان کاشته ای
وبه آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خواند، آه...
سهم من اینست، سهم من اینست
سهم من آسمانیست که آویختن پرده های آنرا از من می گیرد
سهم من پائین رفتن از یک پله متروکست وبه چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدائی جان دادن که به من می گوید،دستهایت را دوست می دارم
دستهایم را در باغچه می کارم ،سبز خواهم شد می دانم می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت
کوچه ای هست که درآنجا پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای در هم و گردن های باریک وپاهای لاغر،به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او راباد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده است
سفر حجمی در خط زمان،وبه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد
و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد،مروارید صید نخواهد کرد
من،پری کوچک غمگینی رامیشناسم که در اقیانوس مسکن داردو دلش را در نی لبک چوبین مینوازد آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخزاد
دوباره دقیقه هارو کند و آهسته می بینم دوباره چشم خدارو رو خودم بسته می بینم
تا دلم آروم بگیره سر به کوچه ها می زارم رو به آدما می خندم تو سیاهیا میبارم
توی یه جاده برفی پی انتها می گردم توی یه رویایه آبی هنوزم اسیر دردم
آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته آخه یه جنس غریبه آسمون منو ساخته .
گل رنگ انتظارو بارون چشمای خستم انگار آهنگی نداره بی تو این قلب شکستم .
عشق من جنس هوس نیست رنگ خاطرات تلخ
قصه های پر غباری که روشون چشامو بستم
از سپیده تا سپیده آسمون ابری و تار مثل بغض سینه من شوق باریدن نداره
بوی بارون میده حرفات اشک چشمام بی قراره
عشق من سوز زمستون عشق تو شور بهار !
(هادی پا کزاد)
اعترافنامه ی دخترانِ بد
هنوز باران می زند پدرم به خانه نیآمده ست
پدرم همیشه به خانه دیر می آید و مادرم در فکر است
مگر می شود این همه پله را بالا و پایین رفت
و لاغر نشد؟
مادرم در فکر است.
من دختر بدی بوده ام
و زندگی ام را مثل طنابی نامریی به درونِ چاهی انداخته ام
تا از آن معشوقهایم را مثل یوسفِ جوان یک به یک بیرون کشیدم...
من حتماً دختر بدی بوده ام
چرا که دخترانِ بد پابرهنه روی خارها
دنبال اسبهایِ نقره ایِ ماه می دوند و آخ نمی گویند
چرا که دختران بد به خاصیت آینه ها زود پی می برند
و آنقدر با نفس جیوه ها یشان را پاک می کنند تا به شیشه ها رسند
شیشه هایی که شکستنی اند مثل آدمهایی که همه تَرََک می خورند
و به زمین می ریزند
وقتی که ثابت نگاهشان کنی: جیرینگگگگگگگ
چرا که طوفان
هوایِ طبیعیِ دیدن هاست.
مادرم در فکر است
پدرم به خانه می رسد و سلام را مثل سیبهای کالی که خریده ست
از پاکتِ کاغذی اش بیرون می کشد و روبه قفل های دهانِ من می چیند:
سلام سلام سلام سلام سلا م سلام سلام
می دانم
که دختر بدی بوده ام
دختر بدی بوده ام
و تنها همیشه یک سکوت داشته ام
برایِ گفتنِ خداحافظی هایم.
( لیلا فرجامی(
اولین باری (در حقیقت دومین بار) که خدا خواسته اش را فورا بر آورده ساخت،لبخندی بود که آخرین پنجشنبه مانده به امتحانات ترم سوم در دانشگاه او را دوباره امیدوار کرد
طاقت گریه
آنچه بر ما میگذشت قصه تلخی بود که نویسنده آن در شب سردی به آن انس گرفت
شب بی وزن غمینی به ره خاطره ها زنده شدم
لخت می کرد مرا یاد تو و من زغم آگنده شدم
بی تو از عشق فقط رنگ شبی باقی بود که نفس های تو بر صورت من می بارید.
لا جرم از با تو بودن سینه از هر چه نفس خالی بود از نگاهت به نگاهم زندگی می تابید
می شنیدم که لبت زمزمه می کرد همان آوازی
که سحر وقت سفر هست و دگرپروازی
تا سپیده آنچنان خیره به چشمان تو بودم
که پس از پروازت همه از رنگ سیاهی می سرودم
طاقت گریه من ساده تر از این همه غم بود
بهر دانستن و ماندن فرصت افسوس کم بود
(هادی پا کزاد)
اولین شبی که براش با همه شبهای جمشیدیه فرق داشت شب میلاد ش بود.آخرین خنده تلخه من باسه خاطر این جمله بود "من دوست دارم ولی من مرد میخوام"
بي تو
بي تو ديدم زندگي را مي توان باور نمود
مي توان شبهاي بي پايان خود را سر نمود
بي تو ديدم زندگي جاريست در رگهاي عمر
غنچه هاي روز را مي توان پرپر نمود
مي توان در دود يك سيگار هم زندگي را كُشت و سوخت
مي توان بي گريه ماند مي توان بي نغمه خواند
مي توان در سردي يك آه نيز خاطرات تلخ خود را تازه كرد
با شمارشهاي انگشتان دست رنجهاي رفته را اندازه كرد
بي تو ديدم قهر نيست جامهاي زهر نيست
در فراموشي مطلق مي توان آرام خفت
مي توان گفت اينكه اندر ماوراي پنجره
سالهاي رفته مدفون گشته اند
آرزوئي نيست انتظاري نيست
اعتباري نيست عشق ياري نيست
باورم هرگز نبود بي تو آيا مي توان روزها را شام كرد
ماند و با سر كردن روز و شبي زندگي را همچنان بد نام كرد؟!
بي تو ديدم مانده ام بي تو ديدم زنده ام
اين منم تنها تني و روح خويش آن تن و روحي كه مي آزردمش
كز تن ديگر نماند لحظه هايي هم جدا
از تني با بوي گرم و آشنا
ديدم هر تني تنهاست در بُعد زمان، در جهان
باورم شد هر تني را روح و قلب ديگريست
قصه پوچي است يك روح و دو تن
من نه بودم تو دريغا نه تو من
واي بر من بر دل ديوانه ام
كانچه باور داشتم از من گريخت
رشته هاي بافته با خون دل از هم گسيخت
آنچه استاد ازل از عشق گفت عاقبت بر باد رفت
اعتبار عشق هم از ياد رفت
نمیدانم
تو تنها شعر من هستی که از زشتی تهی هستی
تو تنها قطره ای هستی که دریایی
نمی دانی
نمی دانم چه می بودم اگر بودم به چشمت مثل تو زیبا
نمی دانم چه باید با تو میگفتم از آن دریا از این صحرا
کلامم آنقدر تلخ است کز آن پیراهنم تیره
از این دنیای خاموشم نگاهی بر لبت خیره
من آن بادم که می تازم به هر جایی،به هر جایی
ولی خسته، کنون تشنه
تو تنها قطره ای هستی که می دانی چه می خواهم
تو تنها قطره ای هستی که می نوشم اگر باشی
سرودم آنچه می گوید نگاهم با نگاه تو
نگاهم را نمی فهمی زبانم را نمی دانی
به این دنیای طفلانه به امید تو می مانم
که شاید از لبت آید ندایی تا به زندانم
چه تلخم من
چه می بودم؟
چه هستی تو؟
نمی دانم
نمی دانم
(هادی پا کزاد)
اولین بار که از رفتار عقلگرای انسان متنفر شد به شدت شوکه شد ه بود از اوانتظار این رفتار زننده عقلانی وضد احساسی را نداشت...
پل رویا های آبی ، منتظر مسافر
نشسته یک غریبه ، چشم به را یه عابر
می خونه آروم آروم ، شعرا ی عاشقانه
غروب رسیده اما ، چشماش پر اشک می مونه
شکسته قلب تنهاش ، پر از سکوته لبهاش
آخر راه رسیده ، چه نا امیده چشماش
کاش می شد ای مسافر ، تا قیامت سفر بود
برای باقی موندن یک دنیای بهتر بود
هنوز تو نور مهتاب یک رنگ بی ریا بود
قصه اون غریبه ، قصه آشنا بود
هنوز تو سینه من یه درد کهنه مونده
تموم غصه هاش رو تو گوش ابرا خونده
(هادی پا کزاد)
Pretending
Love is a flame that can't be tamed
And though we are its willing prey, my darling
We are not the ones to blame
Trust is a word all lovers know
The glorious art of staining souls, my darling
We are not the ones to blame
The more we have the more we want
And the more it hurts our hearts, my baby
It always ends up in tears
So keep on pretending
Our heaven is worth the waiting
Keep on pretending it's alright
So keep on pretending
It will be the end of our craving
Keep on pretending
It's alright
When doubts arise the game begins
The one we will never win, my baby
It always ends up in tears...
(Him)
اون ترانه سوگولی در بین ترانه ها شد...

من میگم آدم نمی تونه خاطرات خوب گذشته رو راحت فراموش کنه و تو گفتی که آدم هم نباید با خاطراتش زندگی کنه
من می گم چرا بعضی ها این چیزا رو نمی فهمند و تو گفتی با هم بشینیم تا صبح از زیباترین زیباییهایی که فهمیدیم صحبت کنیم وچقدر زیبا زیباست....
MostafA
هنوز کمترین لبخند تو من رو می خنداند.لبخند خدا...