![]() |
![]() |
|
| به نام نزدیکترین نزدیک |
|
سلام امروز روزیه که اون خاطره ای که گفتم واقعا خاطره شد تموم شد خداحافظ ....(S J M) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
خيلي وقت بود تو وبلاگ خودم نيومده بودم حالا كه ديگه سايت آماري هم تو صفحم نيست نمي دونم به جز خودم هم كسي تو اين وبلاگ اومده يا نه وبلاگي كه به يه بهونه درست شد. امروز روز خوبي بود.روزي كه شايد بعدا خاطره شد خاطره اي از خوب بودن ... هميشه سبز مي خشكد هميشه ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
کربلا دار بلا بود،مصیبت محض برای حسین (ع)، در روز الست او بود که ساغر بلا رو سر کشید،آن می عشق که کسی را یارای انتخاب آن نبود،در روز الست حسین بود که بلا رو از آن خود کرد تا در عوض آن چیزی را به او بدهند، او بلایی را که کوه تحملش را نداشت به جان خرید برای اینکه بتواند در محشر شفاعت گناهان را بکند،شفاعت بزرگترین گناهان را. به این خاطر است که به هنگام عبودیت محض درسجده، مقام محمود محمد (ص) حسین هفت ساله را بر روی دوش خود به همراه داشت ،و در هنگام مرگ حسین را بر روی سینه خویش قرار داد.... کربلا هزینه عشق اوست، لایق این عشق کیست ... در روز الست می سر خوشی را شمر سر کشید.... لایق این می ... وشرم... (S J M)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 2 قبل از ظهر توسط مصطفی |
|
|
شش هفت سال پیش You've changed همیشه میگفتی از زندگی ... یادت رفته اگه نود و نه نفر دروغگو باشند دلیلی نداره صدمی هم دروغگو و منتظر دروغ شنیدن باشه. با وجود اینکه از خودت بدت میاد اما نمی خوای عوض بشی، نه تموم نشده تو همون کسی هستی که خوبی رو بیاد میاری ودیگه ولش نمی کنی،اگه اونو بیاد بیاری دیگه فراموشش نمی کنی ... (S J M) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 5 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
- سلام ، می خواستم برات بگم که اوضاع خوب نیست ... - نمی فهمی من چی میگم،خیلی بچه ای که فکر می کنی ته غم دنیا رو تو داری LoL - دیگه حتی یه نخ سیگار را حتتر به من حال میده، حداقل می دونه که باید حال بده ... - چیزی بد تر از سکون و انتظار نیست ... - بابا دختری در کار نیست ... - حالا بیا اینجا بیا اینجا اونجا نه ... دوست نداری بخندی وقتی خندت من رو شاد می کنه ... - به یه سیگار دل ببندی بهتره ، تو هر مغازه ای پیداش میشه ... - یه لحظه فکر کن اگه نباشی ... اگه تو نباشی سیگار هم دیگه حال نمی ده، پس آسون بگیر ... - بای ... - (S J M) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
یه بار عاشق شدیم،گریه کردیم،اشکمون غلت زد روی خاک،خاک مثل سنگ بود،اشکمون رو خاک موند و بعد به هوا رفت.آسمون پر از ابر کبود بود. عاشق که شده بودی اشک ریختی،اشکت روی خاک ریخت،خاک شروع به تپیدن کرد،شقایق روئید.غم رو دوست نداشتی،دلت شادی می خواست،اما با نگات خوردش کردی،همون وقتی که چشمهات داشتند برق می زدند،انگار شادی رو دوست نداشتی،غم رو خواستی مثل دیوونها. شقایق ها رو بادستات لمس کردی با هاشون پرواز کردی، به اون فکر می کنی، واسه اینکه نگاهت از راه خسته شده... (S J M)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 12 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
You’re still speaking on fault You’re still fevering on ice You’re still bowing on line You’re still tearing on sighs You’re still sheeting on lies You’re still shaving your face through eyes You’re still raining sweat of thought You’re still taking photographs of love You’re still counting severe nights of lust You’re still swearing at Wednesdays’ cries You’re still opening your arms to hug shame of getting harsh You’re still searching for pleasure of studded life You’re still seeking a new one providing a cozy home, not to fade You’re still looking for an emotional shelter under someone’s shade
Against what appears that’s not that trash you think Against what appears I’m not that you think Against what appears I’ve achieved the seeds of eternity Remind me I don’t think as you think ,.S J M |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11 قبل از ظهر توسط مصطفی |
|
|
خستم کردی لعنتی تو، تو که آدم نیستی تو که فکر نمیکنی تو که به ماشین فکر می کنی تو که به پول فکر می کنی تو که به هدیه هات فکر می کنی تو که به دماغت فکر می کنی تو که به ماکسیمات فکر می کنی تو که به خالی بودن خونه فکر می کنی تو که به دو ستت فکر می کنی تو که به درسات فکر می کنی تو که به فکر می کنی تو که بهش فکر می کنی تو که به خوبی فکر می کنی تو که خوب فکر می کنی تو که فکر می کنی بمیر بمیری ناراحت میشم (S J M) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
ای تکان های دل ، ای آرامش ساحل با توام ای نور ای منشور ای همه طیف های آفتابی ای بنفش آبی با توام ای غم ، غم مبهم با تو ای دلشوره شیرین با توام ای شادی غمگین هر چه هستی باش اما کاش................... نه ، جزاینم آرزویی نیست ، هر چه هستی باش اما باش
بعضی وقتها دیگه آدم نمی دونه چیکار کنه ، دیگه هیچی کمکش نمیکنه ، چرا تا این حد خودش رو می بازه ، ، چی میشه که سرش رو به دیوار می کوبه ، چی می شه که تا حد مرگ گریه می کنه ، به مرگ فکر می کنه ، به نا امیدی میرسه ... کاشکی کسی رو داشته باشه که به قول خودش او نو بفهمه ، کاشکی یه نوازش باشه که آرومش بکنه، کاشکی شونه کسی باشه که سنگینی سرش رو تحمل کنه ، کا شکی خدا کسی رو مامور اینکار می کرد، کاشکی خدا اصلا یه فرشته باسه اینکار به زمین می فرستاد ... راستی اگه یه روز یه آ دمی رو شبیه سازی کنند آیا این حالات می تونه باسش پیش بیاد ، اگه براش پیش اومد آیا یه نوازش می تونه آرومش بکنه یه رویا یه هدف اگه این آدم شبیه سازی شده کسی رو پیدا نکنه که سرش رو رو شونش بذاره و هق هق گریه کنه چی کار می کنه،هزاران هزار بار آدما رو نفرین می کنه که او نو درست کردند، که او نو شبیه آدما ساختند ، آخه اون موقع اونم فهمیده که آدم بودن چقدر سخته ، چقدر ... خوش به حال اون شبیه سازی شده ای که این حالات براش پیش نمیا د ، آیا کسی که این حالات براش پیش نمیاد فقط شبیه آدماست ... اگه کسی هست که وقتی گریه داری نوازشت می کنه آرومت می کنه فقط از صدقه سر خداست ، اگه کسی رو هم نداری خودش جورش رو کشیده ، خودش آرومت می کنه .
(S J M) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 9 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
می خوام بگم که خوشحالم ،می خوام بگم که هنوز کمترین لبخند تو من رو می خنداند لبخندت را دیدم در گل در درخت،لبخندت فراموش نکرد که به من بفهماند عشق یعنی چه با تو از شب گفتم خندیدی از غم گفتم خندیدی از یاسم گفتم خندیدی خنده ات مرا با خود برد مرا از مرداب گذراندوبه لبم خنده نشاند،دلم رو شاد کرد نفس زدن هایم را آهسته کرد خستگیم را از من گرفت،ونیلوفر را درباغچه خانمان کاشت... فریاد زدم پس چرا لبخندت مرا آ روم نکرد،گریه کردم که چرا نیلوفرم خشکید،تمنای لبخندت مرا از یاد خلق برد،ولی نزدیکیت را حس نکردم،دردم را دیدی به رویم نخندیدی لبخندت را خواستم از من طلب نداشته هایم را کردی یادت هست که نفسهایم را آروم می کردی ودلم را شاد، حال،دنیا شکفت ومن پژمرده شدم،دیگر صدای خنده هایت به گوشم نرسید تو هنوز می خندیدی اما من خنده ات را نزدیکتر می خواستم، تو خود خواستی که لبخند رو لمس کنم،این تو بودی که به من لمس کردن دادی، اکنون دیگر حتی خنده های خودت را هم گم کردم،شاید آن چرا که از من می خواهی من ندارم ،این منم خنده هایت را به من برگردان،نفسهایم را آرام کن،لمس کردن لبخند زمین را به من باز گردان،یاس مرا دوباره زنده کن،مرا به لبخندت برسان به این خاطر که هنوز پر پر کردن یاس را از خودم دور نگه می دارم و هنوز زنده ام به زنده شدن لبخند می گویم باز هم می گویم از منت لبخند تو نیلوفرم را دوباره خواهم دید،یاس را به من برگردان (S J M ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 2 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
خاکستری فکر هم نمی کنم این اختلاف اکتسابی باشه شاید هر کسی با یه رنگی درست شده . به هر حال هر جوری که نگاه کنی بعضی چیزایی که من می بینم رو تو هم می بینی پس دیگه بفهم ، بفهم چیزی رو که آدم به اقتضای فهمیدن اونه که آدمه، دیگه بیشتر از این خودتو تو چشم من خراب نکن، آخه این چشم من دوست نداره یه آدم رو اینقدر کوچیک ببینه دیگه اینقدر عقلم می رسه که فهمیده باشم اون چیزی که من تو آدما دنبالشم تو نداری دیگه اونقدر فهمیدم که فهمیده باشم ، که فهم فهمیدن چیزی که ارزش داره رو تونداری دیگه اونقدر چشام تار نمی شند که نبینند که دیگه دیدن چیزای بی ارزش ، ارزش نداره... آدما همشون دیدنیند، تو فقط تو وجود یه آدم دیدنیهایی میبینی که مخت سوت میکشه از این همه خوبی من وتو آفریده شدیم در میون آدما ، پس میتونیم عکس اونیرو تو آدما ببینیم که آفریده آدم رو... پس همه آدما( آدمای واقعی) دوست داشتنیند، پس دیگه از من نخواه که تا وقتی یه آدم میبینم بهش نگم که دوست دارم، پس دیگه تعجب نکن وقتی میگم خیلی خیلی آدمی رو دوست دارم که آدمترینه... وچه سخته یاد گرفتن این که دوست داشتن از عشق برتره. غم ، هنرمندیه که درون آدمارو برش میده، طرح میده و نقش میزنه درون آدما رو از یه غار کوچیک به یه سالن بزرگ که زیباترین چهل چراغها رو از سقفش آویزون کردند تبدیل میکنه، غم آدما رو بزرگ میکنه با این وجود من غم رو دوست ندارم باسه همینه که از غم آدما غمگین می شم و می خوام تا کمک کنم که غمهامون از بین بره ، وبدون که این همدردی و از بین بردن ناراحتی ها از خود غم هنرمند تره....(S J M) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 2 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
اولین باری که گریه کرد ،همگان بر لب ودردل به اوخندیدند با وجود اینکه زار می زد،با وجود آنکه بر تن هیچ نداشت،با وجود آنکه اولین سیلی زندگی را با تن خود لمس کرد،هیچ خجالت نکشید چرا که آمد …
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد زندگی چیزی نیست که لب تاغچه عادت از یاد من و تو برود زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ هر کجا برگیست ، شور ما می شکفد (سهراب سپهری) اولین باری که عاشق شد ، دیگر در برابر او شلوارک ریش ریش شده جین به تن نکرد،به جای اینکه بر دوچرخه کوچکش سوار شود دیگران را به سوار شدن بر آن ترغیب کرد تا به او… تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره سیب از باغچه همسایه دزدیدم باغبان از پی من تند دوید،سیب را دست تو دید،غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک، و تو رفتی و هنوز سالهاست در گوش من آرام آرام، خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرقه این پندارم،که چرا باغچه ما سیب نداشت اولین باری که تنها شد فهمید چقدر بده که نمیشه هر حرفی رو به همه گفت حتی اگه هفت سالت باشه و فقط بتونی با ماه درد و دل کنی
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی کاشکی روی تو را می دیدم شانه با لا زدنت را بی قید وتکان دادن دستات که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد ؟ افسوس ، کاشکی می دیدم من به خود می گویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد (حمید مصدق) اهدایی از کهکشان سپید من
تو نمیدانستی تو چه میدانستی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار
اولین باری که تصمیم به ترک گناه کرد،به خاطر رویایی بود که خواب کودکیهایش را پریشان کرد ولی باز هم فراموش کرد، چرا که این اولین باری بود که ظاهردنیای ناچیز،او را کاملا مجذوب خود کرده بود… مرگ و باران خودكشى (مانا آقایی) نمی دونم چه نیرویی بود که شادیه ناب اورا در کمتر ازچند ثانیه به غم بدی فرو برد وقتی دید که به هرچه می خواست رسیده و پسری هم سن خودش در بین ماشینها میگردد وبه خاطر بیماریه مادرش از کسانی که سوار برگرانترینهابودند طلب کمک میکند وچه تحقیری بد تر از این که انگار او را نمی دیدند و صدای احساسش را نمی شنیدند آیا حتی میتواند برای مادرش مراسم ختم برگذار کند... تاریکی فرض خوبیست ، تا شما خزانه خورشید را از روشنایی خالی کنید . و از نو شکفته ناله مان ، پونه و پروانه بچینید ، شما که با غروری کال ، در بالاترین اتاق برج هایتان می نشینید و هر روز به خدا نزدیکتر می شوید ، برای شما متاسفم که در خاموشترین شب جهان نشسته اید ، برای شما متاسفم شما که راز گل رازیانه را در وسعت خزان گرفته رویاهایتان گم کردید و اجازه ندادید که شور شیرین گونه شعری ، حتی بر سکوت سنگین سرابهایتان ببارد ، یا بر مد مرده نگاهتان مهتابی بتابد ( تیمور ترنج )
اولین آهنگی رو که به خاطر سپرد آهنگ فیلم بوی گندم بود چه فیلم قشنگی . ای ول چه حافظه ای که دوازده سال پیش رو به خوبی یادشه حالا دیگه تو رو داشتن خیاله (شرمین شجره ) Parisienne Moonlight (Danny Cavanagh,Anathema) اولین باری که سر کلاس بغض کرد وقتی بود که در سر کلاس ریاضی چهارم دبستان نوشته های دوستش سروش را می خواند او واقعا تنها بود... من پراز نورم و شن و پر از دارو درخت پرم از راه از پل پرم از سایه برگی در آب چه درونم تنهاست (سهراب سپهری) چقدر ثانیه ها نا مردند گفته بودند که بر می گردند برنگشتند پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها میگردند آه این ثانیه های بی رحم چه بلایی به سرم آوردند نه به چشمم افقی افزودند نه ز بغضم گره ای وا کردند ز چه رو سبزه بنامم به دروغ لحظه هایی که یکایک زردند لحظه ها همهمه هایی موهوم لحظه ها فاصله هایی سردند بگزارید ز پیشم بروند لحظه هایی که همه بی دردند (ظاهر سارایی) اولین آهنگی که خیلی به دل او نشست یاد آور یکی از بهترین خاطرات او شد هشت سال گذشته و هنوز آن شب را چه خوب به به یاد می آورد
تولدی دیگر همه هستی من تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آ ینه ترا آه کشیدم ،آه... من در این آینه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که هر مرد با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد،در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی یا عبورگیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد و در این حسیست که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آویخت در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست ،دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گلها در گلدان ، به نهالی که تو در باغچه خانمان کاشته ای وبه آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خواند، آه... سهم من اینست، سهم من اینست سهم من آسمانیست که آویختن پرده های آنرا از من می گیرد سهم من پائین رفتن از یک پله متروکست وبه چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدائی جان دادن که به من می گوید،دستهایت را دوست می دارم دستهایم را در باغچه می کارم ،سبز خواهم شد می دانم می دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت کوچه ای هست که درآنجا پسرانی که به من عاشق بودند هنوز با همان موهای در هم و گردن های باریک وپاهای لاغر،به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او راباد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده است سفر حجمی در خط زمان،وبه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد،مروارید صید نخواهد کرد من،پری کوچک غمگینی رامیشناسم که در اقیانوس مسکن داردو دلش را در نی لبک چوبین مینوازد آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد فروغ فرخزاد
دوباره دقیقه هارو کند و آهسته می بینم دوباره چشم خدارو رو خودم بسته می بینم تا دلم آروم بگیره سر به کوچه ها می زارم رو به آدما می خندم تو سیاهیا میبارم آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته آخه یه جنس غریبه آسمون منو ساخته . گل رنگ انتظارو بارون چشمای خستم انگار آهنگی نداره بی تو این قلب شکستم . قصه های پر غباری که روشون چشامو بستم از سپیده تا سپیده آسمون ابری و تار مثل بغض سینه من شوق باریدن نداره بوی بارون میده حرفات اشک چشمام بی قراره عشق من سوز زمستون عشق تو شور بهار ! (هادی پا کزاد) اعترافنامه ی دخترانِ بد من حتماً دختر بدی بوده ام چرا که طوفان ( لیلا فرجامی( اولین باری (در حقیقت دومین بار) که خدا خواسته اش را فورا بر آورده ساخت،لبخندی بود که آخرین پنجشنبه مانده به امتحانات ترم سوم در دانشگاه او را دوباره امیدوار کرد طاقت گریه آنچه بر ما میگذشت قصه تلخی بود که نویسنده آن در شب سردی به آن انس گرفت شب بی وزن غمینی به ره خاطره ها زنده شدم لخت می کرد مرا یاد تو و من زغم آگنده شدم بی تو از عشق فقط رنگ شبی باقی بود که نفس های تو بر صورت من می بارید. لا جرم از با تو بودن سینه از هر چه نفس خالی بود از نگاهت به نگاهم زندگی می تابید می شنیدم که لبت زمزمه می کرد همان آوازی که سحر وقت سفر هست و دگرپروازی تا سپیده آنچنان خیره به چشمان تو بودم که پس از پروازت همه از رنگ سیاهی می سرودم طاقت گریه من ساده تر از این همه غم بود بهر دانستن و ماندن فرصت افسوس کم بود (هادی پا کزاد) اولین شبی که براش با همه شبهای جمشیدیه فرق داشت شب میلاد ش بود.آخرین خنده تلخه من باسه خاطر این جمله بود "من دوست دارم ولی من مرد میخوام" بي تو بي تو ديدم زندگي را مي توان باور نمود مي توان شبهاي بي پايان خود را سر نمود بي تو ديدم زندگي جاريست در رگهاي عمر غنچه هاي روز را مي توان پرپر نمود مي توان در دود يك سيگار هم زندگي را كُشت و سوخت مي توان بي گريه ماند مي توان بي نغمه خواند مي توان در سردي يك آه نيز خاطرات تلخ خود را تازه كرد با شمارشهاي انگشتان دست رنجهاي رفته را اندازه كرد بي تو ديدم قهر نيست جامهاي زهر نيست در فراموشي مطلق مي توان آرام خفت مي توان گفت اينكه اندر ماوراي پنجره سالهاي رفته مدفون گشته اند آرزوئي نيست انتظاري نيست اعتباري نيست عشق ياري نيست باورم هرگز نبود بي تو آيا مي توان روزها را شام كرد ماند و با سر كردن روز و شبي زندگي را همچنان بد نام كرد؟! بي تو ديدم مانده ام بي تو ديدم زنده ام اين منم تنها تني و روح خويش آن تن و روحي كه مي آزردمش كز تن ديگر نماند لحظه هايي هم جدا از تني با بوي گرم و آشنا ديدم هر تني تنهاست در بُعد زمان، در جهان باورم شد هر تني را روح و قلب ديگريست قصه پوچي است يك روح و دو تن من نه بودم تو دريغا نه تو من واي بر من بر دل ديوانه ام كانچه باور داشتم از من گريخت رشته هاي بافته با خون دل از هم گسيخت آنچه استاد ازل از عشق گفت عاقبت بر باد رفت اعتبار عشق هم از ياد رفت نمیدانم تو تنها شعر من هستی که از زشتی تهی هستی تو تنها قطره ای هستی که دریایی نمی دانی نمی دانم چه می بودم اگر بودم به چشمت مثل تو زیبا نمی دانم چه باید با تو میگفتم از آن دریا از این صحرا کلامم آنقدر تلخ است کز آن پیراهنم تیره از این دنیای خاموشم نگاهی بر لبت خیره من آن بادم که می تازم به هر جایی،به هر جایی ولی خسته، کنون تشنه تو تنها قطره ای هستی که می دانی چه می خواهم تو تنها قطره ای هستی که می نوشم اگر باشی سرودم آنچه می گوید نگاهم با نگاه تو نگاهم را نمی فهمی زبانم را نمی دانی به این دنیای طفلانه به امید تو می مانم که شاید از لبت آید ندایی تا به زندانم چه تلخم من چه می بودم؟ چه هستی تو؟ نمی دانم نمی دانم (هادی پا کزاد) اولین بار که از رفتار عقلگرای انسان متنفر شد به شدت شوکه شد ه بود از اوانتظار این رفتار زننده عقلانی وضد احساسی را نداشت... پل رویا های آبی ، منتظر مسافر
(هادی پا کزاد) Pretending اون ترانه سوگولی در بین ترانه ها شد...
من میگم آدم نمی تونه خاطرات خوب گذشته رو راحت فراموش کنه و تو گفتی که آدم هم نباید با خاطراتش زندگی کنه من می گم چرا بعضی ها این چیزا رو نمی فهمند و تو گفتی با هم بشینیم تا صبح از زیباترین زیباییهایی که فهمیدیم صحبت کنیم وچقدر زیبا زیباست....
MostafA |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 11 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هنوز کمترین لبخند تو من رو می خنداند.لبخند خدا...
|